ما زندانيان ِ ترسوي ِ بي‌شرف

برچسب‌ها

, , , , ,

از عزاداري احمقانه متنفرم . گريه مي‌كنيم براي ِ حسين ِ مظلومي كه طاقت ظلم نداشت و تسليم ظالم نشد ولي خودمون با ظالم همراه ميشيم ، گردن خم مي‌كنيم و از ترس تقيه مي‌كنيم …

عاشورا و كربلا نماد عصيان ِ مظلوم عليه ظالمه و هيچ ربطي به دين و مذهب هم نداره ولي  يه سري چيزا رو  تو  صدا و سيما انقدر تكرار ميكنن كه بي‌ارزش ميشن . به نظر من قيام ِ عاشورا واقعاً پتانسيل اينو داره كه جهاني بشه چون همه جا قيام عليه ظلم مقدسه ، همه جا آزادگي شرافت داره …

براي ِ عاشوراي هزار و جهارصد سال پيش گريه مي‌كنيم ولي عاشوراي ِ هشتاد و هشت يادمون رفته . كاش لااقل شعور داشته باشيم و  به حال ِ خود ِ دربند ِ  ترسوي بي‌شرف‌مون گريه كنيم ….

 

من خوبم !

برچسب‌ها

از اول هفته حالم خوبه تا به همين حالا ! خيليم حالم خوبه ! از من بعيده اين خوب بودن‌هاي ِ طولاني . از من ِ  خودآزاري كه بلدم حتي از خوشحال كننده‌ترين چيزها موضوع  براي ِ غصه خوردن دربيارم ! خوب نبودم ، خوبم كرد. با حرفاش ، نگاهاش … با اطميناني كه با دستاش بهم ميده ، مي‌برتم بالاي ابرها…خل بازي‌هاش كه ديگه ميكُشتم !

خلاصه اينكه خوبم و خوبم و خوبم و همه چيز لذت بخش شده . هوا ، درختا ، برگاي زرد ِ خيس كه زير پا خش خش نمي‌كنن، آسفالت كوچمون و كفپوش زمين بازي ِ‌بچه ها، همه چي  !

حيف كه ما در قلب تهران ، به سبك روستا زندگي ميكنيم و با فاميل‌‌ به صورت قبيله‌اي در يك محلّ‌ايم و بيشتر همسايه‌ها فاميل ِ دوست نداشتني‌اند ، وگرنه صبحا  دور ِ پارك به صورت ِ خرانه؛ چهار نعل مي‌دويدم !!!

هوا خوبه مخاطب خاص … بوس ِ خيابوني ميچسبه ! D:

( چه پست خز و خيلي نوشتما !!!)

كودك ِ خودآزار ِ درون

شدم مثل يه بچه چهار ساله كه همش ميخواد همه‌ي توجه‌ها به سمت اون باشه . شيرين كاري ميكنه ، خراب كاري مي‌كنه ، قهر ميكنه ، عر ميرنه .

حتي بعضي وقتا بوس ِ شب بخير هم نميده !

جان بده و دم نزن . خب ؟

اولين پياده‌تنها روي‌ ِ انقلاب – چارراه بعد از شيش هفت ماه/نامجو داد ميزنه / راسته‌ي كتابفروشيا / پاساژ فروزنده ؛ ديروز بود و امروز نيست /

تنه زد بهم يارو، بخشيدم/ درد ِ پاي شكسته / سرده / بايد ياد بگيرم ؛ مجبورم. /دستام سرده / نيس/

دختره مستاصله / به من چه / منم هستم كه / رد ميشم /اشكام نميريزه/ اشك نيس ، خشمه /

پام درد ميكنه / فقط يه جا بشينم/ جا هست، من نيستم / سپيد سياه / برم ؟ نرم؟ / باز تنها / ميرم/

كافه شلوغ نيست / اصلاً هيشكي نيست / من هستم / من خودآزارم/

كدوم تلخ‌تره ؟ / اسپرسوي زهرمار كه شيرين نميشه /ندارمش/ اسمس ِ بي جواب / جواب نمياد ؟جواب نميده؟ / جواب نميده . خب صندليش خاليه /

جلوي در وايستم تا ابد / بوسه‌ي پيشوني نمياد …

اولين بار چارراه وصال بود / نيست حالا/

روزنامه فروش ؛ تجربه بخرم براش ؟! / بخري كه چي بشه ؟ / ديگه خودش داره حتما /

ئه ! باز از اينا كه صداي آب ميده ! / خودمون ميخريم …/ نخريديم / ميخريم؟ / بارون مياد / همه جا صدا آب مياد / برو چارده فروردين لعنتي/

نافرماني ِ مدني / يه روز تو چارراه ماشين ميزنه بهمون مي‌ميريم / نَزَد / زنده ايم / يه روز به دلم زد/ امروز به سرم زد/ چرت ميگم چقدر/

پله مخفي

برچسب‌ها

, ,

گفتگوي ِ فيس بوكي ِ من و دخترخاله بزرگه :

دخترخاله : تولدت مباااااااارك گلم 

من : مرررسي  :)

+ وقتي يادم افتاد تولدته دلم هُري ريخت …آخ که چقدر خاله ام خوشحال شد بعد 3 تا شهید تو به دنیا اومدی !!!!!!!!!!!

- :)

+ پله مخفی یادته ؟؟؟؟

- نه !‌ پله مخفي چيه ؟!

+ خونه‌ي ری يه سري پله‌ داشت (خونه‌ي قبل از يك سالگيم ) كه مهدی ( پسرخالم) می‌گفت بچه‌های خاله از پله مخفی رفتند پیش خدا … نو نرفتي پيش خدا !

.

.

.

انگار از اون اول با هم مشكل داشتيم … من و خدا !

 

رابطه‌ی وسیع و عمیق و حجیم و شدید و etc !!!!

برچسب‌ها

, ,

بعد از هزار سال ِ نوری صفحه‌ی وبلاگمو باز کردم و شروع کردم به زیر و رو کردن پست‌های قبلیم . رسیدم به این پست :

روابط ِ وسیع ِکم عمق یا عمیق ِکم وُسع !؟

هی دارم و میخونم و بهش می‌خندم. دقیقاً برای ِ یکسال ِ پیش‌ه ! نه اینکه به نظرم چرت و مسخره بیادا ، اتفاقاً جزو پست‌هایی که عین ِ‌ حقیقته .

پارسال نوشتم :

بعضی‌ها هستند که از روز ِ اول ِ رابطه‌ی هر چقدر سطحی ، مال ِ هم میشن . آینده‌شون به هم گره می‌خوره . قرار میذارن با هم فلان کار رو بکنن ، با هم فلان جا برن … تو خیالات با هم دکوراسیون ِ اتاق‌خواب و نشیمن و چه میدونم حمام توالت‌شون رو هم میچینن ! من حسرت می‌خورم به این آدم‌‌ها ؛ به این رابطه‌ها .

من بلد نیستم . با همه‌ی خط‌‌ شکنی‌هام یه ترس‌ ِ و احتیاط ِ موروثی ؛ همه‌جا همراهمه . که همش میگه :نکنه …؟نکنه فکر کنه میخوای آویزونش بشی … نکنه بگه دختره بی‌جنبه است … 

هنوزم اعتقادم همینه .اگه شرایط ِ امسالم هم مثل ِ پارسال بود ، هنوز هم این حرفا رو میزدم .خنده‌ام میگیره از اینکه در عرض ِ‌ یکسال چطور زندگی زیر و رو میشه ! هنوزم این ترس‌ها رو دارم . هنوز بعضی وقت‌ها«نکنه»‌ها تو ذهنم  رژه میرن ولی دیگه پررنگ نیستن . بزرگ نیستن . انقدر نیستن که وحشت‌زده‌ام بکنن . با اینکه شرایط جوریه که از دور ترسناک به نظر میاد . سختی‌هاش زیاده . بزرگترها به خاطر سختی‌هاش فقط هشدار میدن و میترسونن … با همه‌ی اینها یه اطمینان قلبی دارم که میگه کارم درسته . دیگه میتونم محکم و بدون ِ ترس بگم :‌دوستت دارم … حالا دیگه دوستت دارم گفتن و شنیدن؛ فقط مستم میکنه … میتونم بدون ِ دغدغه‌ی قضاوت شدن باهاش تخیل کنم و ابر بیاد بالای ِ سرم !

من همون آدم ترسو و محتاطِ پارسالم که فقط شرایطش عوض شده.همون آدم ترسو که فهمیده طرف ِ مقابلش اونقدر بزرگ هست که بتونه رابطه‌اش رو باهاش هم عمیق کنه و هم وسیع . که دیگه آدمی رو داره که پرش کرده از اطمینان … اطمینانی که یهویی و یه شبه نبوده .کلی هزینه و زمان خرجش شده .

من همون آدمم ولی الان دیگه میدونم که کتابخونمون خیلی بزرگه . حتی میدونم توی ِ کشوی ِ عسلی ِ‌ اتاق خوابمون چیه  !!!

نمیدونم اسمش عاشقیه یا نه … حتی نمیدونم کی تیکه‌های این پازلُ دونه به دونه و با دقت چیده ولی اسمش هر چی که هست ، سازنده‌اش هر کی که هست ؛ دمِش گرم !

اجازه دارید که با خوندن ِ خط به خط ِ و کلمه به کلمه‌ی این پست ، بگید : عووووووق !!! :دی

تاثیرات تجاوز گروهی !!!

دیروز مهمون یکی از دوستام تو پارک لاله بودیم.یه جمع 9 نفره که همه پسر بودن و دو تا دختر بودیم . اون دوست ِ مؤنثم کاری براش پیش اومده و چند دقیقه رفت جایی .

هنوز یه ساعت هم نشده بود که نشسته بودیم . مشغول انجام خلاف‌های سنگینی مثل هندونه خوردن بودیم که چند آقای محترم پلیس ‌ِ پارک تشریف آوردن و میزبان ما رو صدا زدن کردن و بهشون گفتن : چرا یه دختر بین این همه پسر نشسته ؟ جلوه‌ی خوبی نداره که یه دختر ِ محجبه (!) بین شما بشینه . پسرای ِ دیگه که می‌بیننش نگاه بد بهش میکنن . ببین من دوستت دارم که انقدر آروم باهات حرف میزنم ! به دوستای دیگه‌ات هم بگو دوست‌دخترهاشون ُ بیارن ، دوتا دوتا بشینید ولی اینجوری نه !!!

یکی از آقایان محترم پلیس تا موقع خداحافظی کردنمون از جمع وایسادن و مواظبمون بودن که خدای نکرده اتفاقی نیفته . دستشون درد نکنه !!!

سیاست‌های جدیدشون واقعاً تو حلقم !!!

اعجاز ما همین است *…

برچسب‌ها

, , , , ,

روزی روزگاری در این دنیای بی سر و ته ؛ زیر ِ سقفِ‌ همین آسمون ، مهربانی بود که من به او می‌گفتم دوستی بهتر از آب ِ روان …

روزها می‌گذشت و من در شلوغی‌های خودم غرق بودم و او در شلوغی‌‌های ِخودش.ایستاده بود در دوردست‌ها و فقط؛گاهی تنها به هم نگاهی*… نه از این نگاه‌های معمولی، از آنها که ته ِ دلت را قرص میکند که او هست و تا همیشه دوست است .

روزها و ماه‌ها گذشت ، شلوغی‌ها سعی در بلعیدن‌ ِ من داشتند و من از فرط استیصال ؛ تسلیم … و دوست که هنوز “بهتر از آب ِ روان” بود با همان نگاه ِ همیشگی جلوتر آمد شلوغی‌ها را یک به یک کنار زد. جلوتر و جلوتر آمد … نگاه‌های ِ همیشگی‌اش دلم را گرم می‌کرد و چیزی در من می‌جوشاند …من دلم را هم میزدم که آن چیزی که نمی‌دانستم چیست ، سر ریز نکند !

دوست؛ از میان همه‌ی شلوغی ها گذشت ، آنقدر جلو آمد که نگاه‌هایش حواسم را پرت کرد .فراموش کردم دلم را هم بزنم. آن چیزی که نمی‌دانستم چیست سر ربز شد و دستش را گرفتم … عاقبت«دوستت دارم های ِ زندانی»هم خودشان را آزاد کردند و همین شد ؛ اوج رسوایی …

حالا در میان همه‌ی این شلوغی من هستم و اویی که دیگر دوست نیست؛خود ِ خود ِ من است و دیگر هیچ چیز مهم نیست…

مباد آن روزی که انگشت‌های هیس ما را از هر طرف نشانه بگیرند *…

————-

* همه‌ی ستاره‌ها قسمت‌هایی از  شعر «همزاد عاشقان ِ جهان (3) » از قیصر امین‌پور است

دردی بدتر از دیس‌مِنوره

برچسب‌ها

, ,

یکی از دردهای زنانه اینه که در سلامت ِ کامل ِ جسم و جان و با تعادل ِ کامل ِ هورمونی‌ به مسئله‌ای اعتراض کنی و بی‌خبران بهت بگن : اه‌ ، باز تو پریود شدی …؟!!!

بازی ِ آخر ِ پارسال که رسید به اول ِ امسال

برچسب‌ها

, , , , , , , , , , ,

مصطفی روزای ِ آخر ِ پارسال بازی‌‌ای رو راه انداخته بود که خیلی دلم میخواست منم توش بازی کنم و بهش قول داده بودم که حتماً بازی می‌کنم . ولی قولم توی شلوغی‌های آخر ِ پارسال و اول امسال گم شد تا رسید به امروز که پیداش کردم .

  • چند تا از کتابای خیلی خوبی که امسال خوندم :
نفحات ‌ِ نفت ‌ِ رضا امیرخانی
جنبش تن‌با‌کو ِ سجاد گودرزی
به هادس خوش آمدید ِ بلقیس سلیمانی
استخوان‌های دوست داشتنی ِ آلیس زیبولد
بدترین کتابی که امسال خوندم :
کتاب ِ بدی نخوندم امسال
  • چند تا از فیلم های خیلی خوبی که امسال دیدم :
با کمال ِ شرمندگی ، علی‌رغم ِ تلاش ِ دوستان هنوز آنچنان فیلم نگاه نمی‌کنم !!!
البته سریال‌های فرندز و لاست ( فقط سیزن ِ آخر!!!) رو نگاه کردم و از فرندز حقیقتاً لذت بردم . صاحب نظر نیستم ولی پیشنهاد میکنم اونایی که ندیدن ، ببینن . ( مصطفی دستت درست پسر با اون هارد ِ دوست داشتنی‌ت! )
  • چند آهنگی که امسال باهاشون گریه کردم :
سر اومد زمستون ( فکر کنم تا عمر دارم با این آهنگ گریه کنم )
شاعر تمام شده‌ی ِ شاهین نجفی
فراق ِ علیرضا قربانی
راز ِ دل ِ علیرضا قربانی
  • چند لغتی که امسال خیلی زیاد ازشون استفاه کردم :
لعنتی ، پسرم !!!
  • اتفاقاتی که دوست داشتم تو سال 89 بیفتن و افتادن! :
به خود ِ واقعیم  نزدیک‌تر و نزدیک تر شدم
آشنایی با دوستانی بهتر از آب ِ روان …از جمله مصطفی و خارپشت
با وحشتی که از دندون پزشکی داشتم مبارزه کردم !!!
سر و سامون دادن ِ نسبی به رابطه‌هام ( سال 89 برای من سال رابطه‌ها بود)
  • اتفاقاتی که دوست داشتم تو سال 89 بیفتن ولی نیفتادن :
دیدن ِ دوست ِ دور …
میخواستم با یه حرکت ِ ضربتی کاری کنم که کنکور ِ بهمن‌ماه حتماً قبول بشم که ابر و باد و مه و خورشید و فلک نذاشتن تصمیمم عملی بشه !
  • اتفاقاتی که تصورش ُ هم نمی‌کردم تو سال 89 بیفتن ولی افتادن :
رها شدن از یک بند ِ سنتی ِ خیلی محکم . خوشحالم دیگه اسیرش نیستم
دوستی با دوست ِ نزدیک که طعم ِ خیلی چیزها رو بهم چشوند
شکستن ِ پام
به هم خوردن ِ یک رفاقت ِ هشت ساله‌ی در ظاهر بی‌نهایت نزدیک و در باطن خیلی دور
  • تاسف آورترین اتفاقی که سال89 برام افتاد :
فرصت‌های زیادی رو برای کتاب خوندن از دست دادم . برای ِ اولین بار کتاب ِ نصفه خونده و کتاب ِ نخونده در کتابخونه موند .

در کل از فرصت‌های زیادی رو به باد فنا دادم !

  • چند تا از پست های وبلاگم که دوستشون دارم :
  • اتفاق هایی که دوست دارم تو سال 90 بیفتن :

روز به روز بافرهنگ‌تر و فرهیخته‌‌تر بشیم .



دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 48 مشترک دیگر بپیوندید