برچسبها
قیصر امینپور, میترسم از انگشتهای هیس ..., گمان کنم این عشق نیست!, اویی که خود ِخود ِ من است, اعجاز ما همین است, دیگه عقل vs دل نیست ، عقل = دل !!!!
روزی روزگاری در این دنیای بی سر و ته ؛ زیر ِ سقفِ همین آسمون ، مهربانی بود که من به او میگفتم دوستی بهتر از آب ِ روان …
روزها میگذشت و من در شلوغیهای خودم غرق بودم و او در شلوغیهای ِخودش.ایستاده بود در دوردستها و فقط؛گاهی تنها به هم نگاهی*… نه از این نگاههای معمولی، از آنها که ته ِ دلت را قرص میکند که او هست و تا همیشه دوست است .
روزها و ماهها گذشت ، شلوغیها سعی در بلعیدن ِ من داشتند و من از فرط استیصال ؛ تسلیم … و دوست که هنوز «بهتر از آب ِ روان» بود با همان نگاه ِ همیشگی جلوتر آمد شلوغیها را یک به یک کنار زد. جلوتر و جلوتر آمد … نگاههای ِ همیشگیاش دلم را گرم میکرد و چیزی در من میجوشاند …من دلم را هم میزدم که آن چیزی که نمیدانستم چیست ، سر ریز نکند !
دوست؛ از میان همهی شلوغی ها گذشت ، آنقدر جلو آمد که نگاههایش حواسم را پرت کرد .فراموش کردم دلم را هم بزنم. آن چیزی که نمیدانستم چیست سر ربز شد و دستش را گرفتم … عاقبت«دوستت دارم های ِ زندانی»هم خودشان را آزاد کردند و همین شد ؛ اوج رسوایی …
حالا در میان همهی این شلوغی من هستم و اویی که دیگر دوست نیست؛خود ِ خود ِ من است و دیگر هیچ چیز مهم نیست…
مباد آن روزی که انگشتهای هیس ما را از هر طرف نشانه بگیرند *…
————-
* همهی ستارهها قسمتهایی از شعر «همزاد عاشقان ِ جهان (3) » از قیصر امینپور است
شما قرار بود زود به زود بنویسی
جدل و فقه را کنار زدم
تا که عشق تو مذهبم بشود
:*